حکایت اول: زندگانی امام علی بن ابیطالب(علیه السلام)
خلاصه فشرده: امام علی(علیه السلام) در 13 رجب، 30 عام الفیل متولد می گردد. در پنج سالگی به خانه پیامبر می رود و از آن به بعد یک لحظه از پیامبر جدا نمیشود. آن گاه که پیامبر به نبوت می رسد، علی(علیه السلام) اولین کسی است که به پیامبر ایمان میآورد و مسلمان می گردد. زمانی که پیامبر قصد هجرت دارد، علی(علیه السلام) به جای ایشان می خوابد تا دشمنان متوجه غیبت پیامبر نگردند. آنگاه بعد از هجرت پیامبر، علی، دختران پیامبر را به مدینه می برد و در سال اول هجری با فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ازدواج می نماید. در جنگ بدر و احد بلکه در تمامی غزوات پیامبر، علی دوست و دشمن را دچار تعجب می نماید. شجاعت بی نظیر او بعد از پیامبر به سکوت و مشورت با خلفا مبدل می گردد. پس از 20 سال سکوت، علی(علیه السلام) به خلافت می رسد و در طول مدت خلافت در سه جنگ جمل با عایشه، صفین با معاویه و نهروان با خوارج شرکت مینماید و در 19 رمضان 40 هجرت به دست ابن ملجم مرادی به شهادت میرسد.
حکایت دوم: خدو انداختن خصم در روی امیرالمؤمنین و انداختن علی شمشیر را از دست
خلاصه فشرده: در جنگی، حضرت علی(علیه السلام) بر پهلوانی غلبه می کند، اما به محض این که می خواهد او را بکشد جنگجو آب دهان خود را بر روی حضرت می اندازد و در این حال حضرت از کشتن او منصرف می شود و وقتی جنگجو علت این کار را سؤال می کند. حضرت می فرماید که به علت خشمی که از آب دهان انداختن پهلوان بر او غلبه کرده خلوص عمل حضرت از میان رفته و مانع کشتن او شده است.
حکایت سوم: قصه آن زن که طفل او بر سر ناودان نشیند و خطر افتادن بود و از علی چاره جست
خلاصه فشرده: زنی نزد حضرت علی(علیه السلام) می آید و به عرض می رساند که بچه اش به بالای ناودانی خزیده است و هر کاری را برای پایین آوردن او انجام داده سودی نبخشیده است. آنگاه حضرت را سوگند می دهد که به او کمک کند. حضرت علی به زن خاطرنشان می سازد که کودکی را به پشت بام ببرد تا آن بچه هم جنس خود را ببیند و چون زن این کار را انجام می دهد، کودک با شادی روی به سوی هم جنس خود می نهد و از سقوط نجات می یابد.
حکایت چهارم: حکایت امیرالمومنین علی با مور
خلاصه فشرده: حضرت علی(علیه السلام) در راهی می رود که ناگهان مورچه ای را لگد می کند. مورچه از ناتوانی دست و پا می زند. علی(علیه السلام) از این وضع اندوهگین می شود و بسیار می گرید و به مورچه کمک می کند تا دوباره راه برود. شب هنگام، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به خواب حضرت علی(علیه السلام) می آید و به او می گوید که دو روز در آسمان ها، به سبب ناراحتی آن مورچه، اضطراب و اندوه حکمفرما بود و بهتر است که او در راه رفتن شتاب نکند و با دقت به اطراف بنگرد. او مورچه ای را لگد کرده که همواره مشغول ذکر خداوند بوده است. علی(علیه السلام) بسیار ناراحت می شود و لرزه بر اندامش می افتد. پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به او مژده می دهد که همان مورچه از او شفاعت کرده است و نباید دیگر نگران باشد.
حکایت پنجم: باب هفتم از قسم سوم
خلاصه فشرده: روزی، احنف قیس به مجلس معاویه می رود. هرکسی درباره حضرت علی(علیه السلام) حرفی می زند. احنف ساکت است. معاویه علت سکوت احنف را می پرسد. احنف می گوید که اگر راست بگوید، گرفتار عذاب معاویه می شود و اگر دروغ بگوید، گرفتار عذاب الهی می شود و به همین علت باید ساکت بماند.
حکایت ششم: باب هفتم از قسم سوم
خلاصه فشرده: مردی از حضرت علی(علیه السلام) تقاضا می کند که او را از یکی از گناهانی که به نظر او مهم است، منع کند. حضرت از مرد می خواهد که هرگز دروغ نگوید. مرد از میخانه ای می گذرد و تصمیم می گیرد شراب بخورد، اما فوراً با خود می اندیشد که اگر حضرت علی(علیه السلام) از او حقیقت را بپرسد نمی تواند دروغ بگوید و از تصمیم خود منصرف می شود. پس از مدتی مرد هوس زنا می کند، اما به علت آنکه قسم خورده است دروغ نگوید، از آن گناه نیز صرف نظر می کند. روزی مرد به دیدن حضرت می رود و به او می گوید که تازه متوجه شده که دروغ منشأ تمام گناهان است.
حکایت هفتم: امیرالمومنین علی(علیه السلام) و سیرت پاک او
خلاصه فشرده: شخصی مشکل خود را با حضرت علی در میان می گذارد. حضرت علی به آن مرد جوابی می گوید. شخص دیگری که در مجلس حضور دارد جواب حضرت علی را نمی پذیرد و اجازه می خواهد پاسخ دیگری به مرد بدهد. حضرت علی اجازه می دهد. مرد پاسخ خوبی به مشکل گرفتار می دهد. حضرت علی قبول می کند که پاسخ مرد حاضر در انجمن، بهتر از پاسخ خودش است و بدون تکبر آن جواب را می پذیرد.
حکایت هشتم: در ذکر بعضی از کلمات قدسیه و تصرفات لطیفه حضرت امیر(علیه السلام)
خلاصه فشرده: در زمان خلافت علی(علیه السلام)، شخصی با دو مسلمان هم غذا می شود و در برابر آنچه خورده است، هشت درهم می پردازد. یکی از آن دو مرد که پنج نان داشته است، پنج درهم برمی دارد، اما دیگری به سه درهم در برابر سه قرص نان خود راضی نیست. بنابراین برای قضاوت به نزد حضرت امیر می روند و علی(علیه السلام) با محاسباتی دقیق برای ایشان توضیح می دهد که به آن مرد دوم فقط یک درهم می رسد نه سه درهم
حکایت نهم: در مزاح و مطایبه صحابه در حضور آن حضرت
خلاصه فشرده: حضرت علی(علیه السلام) که نه کوتاه قد است و نه بلند قد، روزی در مسجد نماز می خواند که یکی از صحابه برای مطایبه کفشهای او را بر بالای ستون مسجد می گذارد و خود مشغول نماز خواندن در کنار همان ستون می شود. علی(علیه السلام) در هنگام برداشتن کفشها، ستون را بلند می کند و روی لباس مرد که در حال تشهد خواندن است می گذارد تا او نتواند بلند شود.
حکایت دهم: در ذکر بعضی از کلمات قدسیه و تصرفات لطیفه حضرت امیر(علیه السلام)
خلاصه فشرده: دو نفر برای آزمودن امیرالمومنین علی(علیه السلام) به نزد او می روند. یکی از آنان می گوید شخص همراهش دیشب با اندیشیدن به مادر او محتلم شده است و حکم خدا را در این باره از حضرت علی(علیه السلام) می پرسد. حضرت با درایت می فرماید که او باید سایه آن مرد را حد بزند.*